کوچولوهای بزرگ
قرارمون یک ماه دیگه بود. هنوز همه کارها تموم نشده بودند. فکر می کردیم حالا فرصت هست.اما حساب این رو نکرده بودیم که ممکن اونا برای اومدن عجله داشته باشند. با وجود همه خطرها و ریسک ها، تصمیم خودشونو گرفته بودند. مثل این که دیگه طاقت نداشتند. می خواستند هرچه زودتر، این جا رو ببینند. قربون خدا برم. هیچ چیزش بی حکمت نیست. از همون اول همه چیزو به خودش سپرده بودیم: خودمونو، اونارو، همه چیزو! در لحظه آخر که اونا برای اومدن بی تای می کردند خداوند بیست و چهارساعت دیگه مهلت داد تا پزشک ها کارشونو به اتمام برسونند و اونا آمادگی لازم رو برای ورود به این دنیا کسب کنند. صبح زود از خواب بیدار شدیم و با کمی دلهره که آمیخته با نوعی حس شادی بود به قصد بیمارستان حرکت کردیم. قرار ساعت نه صبح بود. ولی حساب راهبندون رو نکرده بودیم بالاخره رسیدیم... تقریبا بیست دقیقه بعد حدود پنج، شش نفر از اتاق عمل بیرون اومدن و نوید تولد رو دادند ویک ربع بعد اونا رو آوردند. خارق العلده بود. عجب خلقتی! چه ظرافتی! واقعا که خداوند احسن الخالقینه! خیلی کوچولو بودند. قدشون به نیم متر هم نمی رسید. هیچ شباهتی به هم نداشتند ولی هر دو از همون نگاه اول دوست داشتنی بودند. بیشتر از اون چه که فکرشو می کردم به دلم نشسته بودند. باورم نمی شود: دو موجود کوچک که تا چند دقیقه پیش، دنیاشون فقط کمی از خودشون بزرگ تر بود! بعد از مدتی، برای دیدن دوباره بچه ها به بخش نوزادان رفتیم. یکی از اونا رو بغل من دادند. چشم هاش کاملا باز بود و به دور وبرش نگاه می کرد. آروم در گوشش گفتم: خوش اومدی! طوری گوش می کرد که انگار متوجه خوشامدگویی من شده بود. انگشتم رو توی دستش گذاشتم. دستش رو مشت کرد و انگشتم رو فشرد. در اون لحظه متوجه شدم که انسان از بدو تولدش نیرو داره. قدرتمنده! و حواسش جمع! چنان نگاه می کرد که انگار می خواست با همه آشنا بشه و چیزهایی رو که تابه حال ندیده بود ببینه، و چنان به صداها گوش می کرد که گویا می خواست همه نشنیده هارو بشنوه، و چنان انگشت منو گرفته بود مثل این که می خواست چیزایی رو بهم بفهمونه: که به خدا، خودش و زندگی اعتقاد داره! به نیروهایی که در اختیارش قرار داده شده ایمان داره و فرصتی رئ که بهش داده شده تا هست بشه، به آسونی از دست نمی ده. قدر نعمت ها و رحمت ها و لحظه ها رو می دونه و از همه اونا استفاده لازم رو می بره. انگار می خواست بگه که دنیای شما هرچقدر هم که برای شما بزرگ یا کوچک باشه، من بزرگ می شم: اون قدر که اسمم و نیتم و کارهام در اون جاودانه بشه.بله من برای این دنیا حرف هایی دارم، رسالتی دارم، وهدفی! من می خوام! می تونم وخواستمو عملی می کنم! اینو به همه ثابت خواهم کرد...وبعد مشتش رو باز کرد. بله من دیدم! شنیده ها رو دیدم! با چشم های خودم دیدم؛ که هیچ انسانی از روز تولد، تن پرور، ترسو، ناتوان، نا امید، خسته و بی انگیزه نیست. شاید کم توانی هایی در شرایط خاصی باشه ولی مطمئنا در جایی دیگه توان مضاعفی نهاده شده. هر موجود زنده ای از آغاز تولد قابلیت ها و توانایی هایی داره و انسان تنها موجود زنده ای است که حق انتخاب داره! اون می تونه انتخاب کنه که بخواد یا نخواد، که خواستن، توانستن است! بخواد که خودشو و شایستگی ها شو بشناسه و اونا را به کاربگیره تا به مقام برتر آدمیت برسه، یا نخواد و اسیر صورت و ظاهر بشه، که اگر آدمی به چشم است و لباس و گوش و بینی... چه میان فرق دیوار و میان آدمیت! بخواد که آزاد و آزاده باشه، یا نخواد و در بند نفس بشه، که تن آدمی شریف است به جان آدمیت! بخواد که فرصت کوتاه زندگی نهایت بهره رو ببره، یا نخواد و عمر رو به باد فنا بده، که از این بابت هیچ کس به جز خود او در پیشگاه پروردگار مسوول و جوابگو نخواهد بود! بخواد که مثبت فکر کنه و امید و توکل به لطف خداوند داشته باشه، یا نخواد و زندگیش رو در انزوا و سیاهی بگذرونه و در جا بزنه، که خدا هیچ کس رو تنها نیافریده، و هر کس دو روزش رو مثل هم بگذراند از زیانکاران است! بله من دیدم، شنیدم و حس کردم: قدرت، عظمت، درایت، حکمت و لطف خداوند رو در وجود دو نوزاد کوچک. نوزادان کوچکی که بزرگیشونو به من نشون دادند. کوچولوهای بزرگ تولدتون مبارک!ء
تایپیست: پگاه سالاری
جمع آوری: سایت بازارما