پدر کوروش کبوجیه (کمبوجیه) پادشاه پارس و مادرش ماندانا (دختر آزیدهاک) نام داشت و موافق تحقیق مورخان در سال پانصدونودوهشت پیش از میلاد در سرزمین ماد متولد شد. مورخین درباره ایام کودکی کوروش چنین نوشته اند. آزیدهاک پادشاه ماد شبی خواب خوف انگیزی دید و تعبیر آن را از مغان خواست، مغان گفتند خطری متوجه سلطنت خواهد شد. آزیدهاک ناچارجانب احتیاط را در نظر گرفت و همواره مراقب امور کشور بود و برای آن که کسی که داماد وی می گردد باعث چنین خطری نشود، دختر خود ماندانا را به ازدواج کمبوجیه (کامبوزیا) پادشاه سرزمین پارس و انشان که دست نشانده دولت ماد و مردی سلیم وفروتن بود درآورد. اتفاقا چندی بعد، پادشاه خواب دید از شکم دخترش تاکی رویید و شاخ و برگ آن بر تمام آسیا گسترده شده است. وی ازمغان تعبیر این خواب را خواست مغان گفتند دختر داری پسری خواهد که بر تمام آسیا تسلط خواهد یافت. آزیدهاک چون تعبیر خواب را چنین دید و پیش خود پنداشت نوه اش تاج و تخت وی را تصاحب خواهد کرد، فورا دختر خود ماندانا را از پارس به ماد خواست و او را نزد خود نگاه داشت تا این که از ماندانا کودکی به دنیا آمد به نام کوروش. آزیدهاک این طفل را به وزیر خود هارپاک سپرد تا او را به قتل برساند. هارپاک که مردی عاقل و دوراندیش بود، از کشتن این کودک خودداری کرد و او را به چوپان شاهی که مهرداد نام داشت داد و اجرای فرمان شاه را به عهده وی محول نمود. تصادفا در همان روز سپاکو، زن چوپان طفلی زائید که مرده به دنیا آمد. مهرداد کورش را به جای این طفل نگاه داشت و کودک مرده را بیابان طعمه جانوران ساخت و در ظاهر دستور هارپاک را هم به کار بست. کوروش دوران طفولیت را گاهی در آغوش سپاکو و زمانی در دامن مهرداد گذرانید تا کم کم بزرگ شد و در سن دوازده سالگی هم بازی بزرگ زادگان گردید. روزی اطفال امراء و درباریان هنگام بازی، کورش را پادشاه کردند. کوروش درآن روز بعضی از کودکان را که اوامر وی سرپیچی نموده بودند، به شدت تنبیه کرد و مجروح ساخت. بزرگ زادگان پیش اولیای خود از گستاخی و بی پروایی کورش شکایت نمودند و اولیاء اطفال، آزیدهاک را چنین موضوعی واقف کرده و از این که چوپان زاده ای هم بازی اطفالشان شده اظهار شگفتی وتاسف نمودند . پادشاه برای این که چنین کودکی که دارای آ ن همه تهور جسارت است از نزدیک ببیند، دستوراحضار او را داد .لحظه ای بعد کوروش به خدمت آ زیدها ک آمد. لیکن پادشاه از جسارت وبی باکی و مخصوصا شباهت فوق العا ده او به خود درعجب شد ودفعتا به یاد خوابی که چندین سال پیش دیده بود افتاد وبرای آن که ببیند هارپاک دستور او را اجراء نموده یا نه، وی را خواست و درباره قتل نوه خود کوروش از وی تحقیقاتی نمود وپس ازآن که به باطن امر پی برد و فهمید این چوپان زاده همان کوروش نوه او پسر کمبوجیه است، به سختی درهم شد ولی چون در برابر امر انجام شده ای قرار گرفته بود، چاره ای جز تسلیم به سرنوشت ومقدرات نداشت با این همه درخفا، در صدد گرفتن انتقام از هارپاک برآمد و به همین جهت روزی در نهان دستور داد تا پسر هارپاک را کشتند و گوشت او را در مهمانی مفصلی که امراء و بزرگان مملکت ترتیب داده بود، به هارپارک خورانید و پس از آن سبدی که دست و پای فرزند مقتول هارپارک در آن قرار داشت بوی نشان داد. پادشاه ماد پس از گرفتن انتقام از هارپاک، کوروش را به سرزمین پارس فرستاد و آن خطه را دقیقا زیر نظر داشت و همواره مردمی که به خاک پارس رفت وآمد می نمودند بر طبق دستور او مراقبت می شدند. هارپاک به هر وسیله ای بود با کوروش را بر ضد پادشاه برانگیخت. آزیدهاک همین که به عصیان و سرپیچی کوروش واقف شد سپاهی فراهم ساخت و از روی غفلت و فراموشی، فرماندهی آن را به عهده هارپاک واگذاشت. این وزیر که منتظر چنین فرصتی بود به جای جنگ با کوروش تسلیم او گردید و به قوای پارس ملحق شد. آزیدهاک ناچار خود با عده معدودی به جنگ کوروش رفت ولی ذر نزدیکی پاسارگاد از سپاه کوروش شکست خورد و اسارت افتاد (پانصدوپنجاه قبل ازمیلاد) و به این ترتیب سلسله ماد به دست کوروش منقرض و کشور ماد ضمیمه خاک پارس گردید. هرودوت درباره چگونگی تولد و دوران کودکی کوروش چنین گوید: آستیاگس شبی در خواب دید، که از دختر او موسوم به ماندانا، چنان آب رفت، که همدان و تمام آسیا غرق شد. شاه ازمغ ها تعبیر این خواب را خواست و آنها به قدری شاه را از آتیه ترسانیدند، که او جرات نکرد دختر خود را به یکی از بزرگان ماد بدهد، زیرا می ترسید، که دامادش مدعی خطرناکی برای تاج و تخت او گردد. بالاخر دختر خود را به کامبیز(کبوجیه) که از خانواده نجیب پارس و مطیع بود، داد، چه او را شاه ماد از یک نفر مادی حد وسط پست تر و بی ضررتر می دانست، بخصوص که کبوجیه بود ملایم و آرام. پس از آن در سال اول این ازدواج، شاه ماد در خواب دید، از شکم دخترش تاکی روئید، که شاخ و برگ های آن تمام آسیا را پوشید. تعبیری، که مغها از این خواب کردند، به مراتب بیش از خواب اولی بر وحشت او افزود. بر اثر آن شاه دختر خود را، که حامله بود، مجبور کرد به دیدن او آید، و همین که ماندانا به همدان وارد شد، آستیاگ کرد و از بسان محبوسی نگاه داشت. بعد از چندی ماندانا پسری آورد و شاه ماد او را به یک از خویشاوندان خود، هارپاک نام، داده امر به کشتن کرد و از وحشتی، که آسایش او را سلب کرده بود، قدری بیاسود. هارپاک با طفل به خانه آمد و با زن خود راز را در میان نهاد. زن پرسید، حالا چه خواهی کرد؟ وزیر گفت: من چنین جنایتی نکنم: اولا این طفل با من قرابت دارد، ثانیا شاه اولاد زیاد ندارد و ممکن است دختر او جانشینش گردد. در این صورت موقعیت من نزد ملکه ای که پسرش را کشته ام، چه خواهدبود؟ پس بهتر است، اجرای این امر را به کسان خود شاه واگذارم. پس ازآن یکی از چونپان های شاهی را که میترادت(مهرداد)نام داشت،طلبید و طفل را به او داده گفت: امر اکید شاه است، که این طفل را به کوهی ، در میان جنگل ، بیفکنی تا طعمه وحوش گردد . چوپان زنی داشت (سپاکو) نام که تازه زائیده بود.همینکه چوپان طفل را به خانه آورد و زنش او را دید، بپای شوهر افتاده تضرع کرد، که طفل رانکشد. چوپان گفت: اگراز کشتن آن دست باز دارم، به بدترین عقوبتی گرفتار شوم. زن بعد از قدری تامل گفت، من تازه زائیده ام و طفل من مرده به دنیا آمده ما می توانیم او را به کوه افکنیم، بعد جسد او را به مفتشین هارپاک نشان دهیم و این طفل قشنگ را به پسری خودمان برداشته تربیت کنیم. به این نحو کار خیر کرده ایم وهم تو از خطر برجسته ای. چوپان را رای زنش پسند آمد و چنان کرد، که او گفته بود. بعد نزد هارپاک رفته گفت: امر شاه را اجرا کردم، کس بفرست، جسد طفل را معاینه کند. هارپاک از اسلحه دارهای خود چند تن برای تفتیش فرستاد و بعد امر کرد جسد پسرچوپان را درمقبره شاهی به اسمی دیگر دفن کردند.چون طفل به سن ده سالگی رسید، هم بازی امراء زادگان شد. پس از آن روزی چنین اتفاق افتاد. که همسالگان او را در موقع بازی متفق شدند شاهی انتخاب کنند و کوروش را، که ( پسر چوپان ) می گفتند، شاه کردند. او رفقای خود را به دسته هائی تقسیم کرد، عده ای را اسلحه دار خواند، چند تن را برای ساختن قصری معین کرد، یکی را چشم شاه نامید و دیگری را مفتش خواند. بعد در حین بازی یکی از رفقای کوروش، که پسرآرتم بارس مادی بود، نخواست حکم او را اجرا کند و کوروش امر کرد پسر را گرفته سخت تنبیه کردند. بعد او، همینکه خلاصی یافت، به شهر رفته شکایت پسرچوپان را به پدر خود برد و او پسر را برداشته نزد آستیاک رفت و پشت او را به شاه نشان داده و گفت: ( شاها! نگاه کن که بنده تو (( پسر چوپان ))چگونه با پسر من رفتار کرده.) شاه چوپان و پسرش را احضار کرد و چون حاضر شدند رو به پسر چوپان کرده گفت: (تو چگونه جرات کردی با پسر کسی، که بعد از من شخص اول است، چنین معامله کنی؟) کوروش جواب داد: (دراین امر حق با من است، زیرا مرا به شاهی انتخاب کردند و همه اوامر مرا اجرا کردند جز او، که اعتنائی به حرف من نداشت، این بود که تنبیهش کردم، حالا، اگر مستحق مجازات می باشم، اختیاربا تو است.) وقتی که پسر چوپان این سخنان را می گفت، آستیاگ از شباهت او با خودش و از جلادت وجودت او متحیر بود. بعد مدتی را، که از واقعه افکندن طفل به کوه تا آن روز گذشته بود.به خاطر آورده، سن پسر چوپان را در نظر گرفته در اندیشه شد. پس از آن برای اینکه آرتم بارس را دور کرده تحقیقاتی از چوپان کند به او گفت: (آرتم بارس، من چنان کنم که نه تو از من شکوه داشته باشی، نه پسرت) بعد او را مرخص کرده، فرمود چوپان را به اندرون بردند و در آنجا از او پرسید: (این طفل از کجاست و کی او را به تو داده؟) چوپان جواب داد: این طفل پسر من است و مادرش هم زنده است.) آستیاگ گفت، پس مایلی، که زیر شکنجه حقیقت را بگویی و امر کرد، او را برده زجر کنند. در این حال چوپان حقیقت را گفته عفو شاه را با تضرع و زاری درخواست کرد. پس از آن شاه هارپاک را احضار کرده پرسید: (طفل دخترم را که به تو سپرده بودم، چگونه کشتی؟) هارپاک، چون چوپان را دید چنین جواب داد: ( پس از آنکه طفل را به خانه بردم، خواستم طوری رفتار کنم، که امر تو اجرا شده باشد و هم قاتل پسر دخترت نباشم. این بود، که او را به چوپان تو سپرده گفتم امر شاه است، این طفل را به کوهی بیفکنی والا سخت مجازات خواهی شد و بعدت مفتش فرستاده اجرای امر تو را تفتیش فرستاده اجرای امر تو را تفتیش کردم.) آستیاگ باطنا به هارپاک غضبناک شد، ولی صلاح ندید خشم خود را برآورد وآنچه را، که از چوپان شنیده بود بیان کرده گفت: (وجدان من از کاری که کرده بودم، ناراحت بود و همواره می بایست تو بیخ وشماتت دختر خود را گوش کنم، حالا که طفل زنده مانده، باید خدا را شکر کرد و ضیافتی داد. پسرت را بفرست، که هم بازی نوه من باشد و خودت هم به ضیافت من بیا.) هارپاک به خاک افتاده تشکر کرد، بعد به خانه برگشته با شعف زیاد شرح قضیه را بزن خود گفت و طفل سیزده ساله اش را، که یگانه پسر او بود، نزد شاه فرستاد. شاه امر کرد، سر پسر را بریده از گوشت او غذایی تهیه کردند وآن را در میهمانی به هارپاک خوراند. بعد از او پرسید، غذا را چگونه یافتی؟ وزیر گفت خیلی خوب، سپس زنبیل را به او نشان داده گفت، هر چه خواهی از آن برداز. وزیر همین که زنبیل را گشود، سرودست و پای پسر خود را در آن دید و فهمید، که گوشت چه کسی را خورده، ولی بر روی خود نیاورد و، چون شاه پرسید آیا میدانی گوشت چه شکاری را خورده ای؟ جواب داد آنچه شاه کند خوب است. بعد باقی مانده گوشت پسر و سر وجوارح او را برداشته به خانه برد. شاید، چنانچه من پندارم، (یعنی هرودوت) برای اینکه دفن کند. پس از این کارها آستیاگ مغها را خواسته گفت: پسر دختر من زنده است و شرح قضیه چنین است. حالا عقیده شما چیست و چه باید کرد؟ مغها گفتند:(خوابی، که دیده بودی، واقع شده، زیرا او را به شاهی انتخاب کرده اند و دیگر خطری از او برای تو نیست.) آستیاگ گفت عقیده من هم چنین است، با وجود این درست فکر کنید وآنچه صلاح است بگوئید. مغها گفتند:(شاها! برای خود ما این خواب اهمیت دارد و منافع ما اقتضا می کند که در حفظ سلطنت تو، که از ما هستی، بکوشیم، چرا که اگر کوروش یه تخت نشیند، پارسی ها بر ما مسلط خواهد شد. پس بدان، که اگر خطری بود، می گفتیم، چون خواب واقع شده جای نگرانی نیست، ولی بهتر است، که او را با مادرش به پارس بفرستی.) آستیاگ از این جواب غرق شادی شد و کوروش را خواسته گفت: فرزند! برای یک خواب پوچ می خواستم تو را آزار کنم، ولی اقبالت تو را نجات داد. اکنون برو به پارس، پدر و مادر خود را بیاب، ولی پدر و مادری سوای چوپان وزنش. کوروش روانه پاارس گردید و به دیدن کامبیز(کبوجیه) و مادر خود شتافته آنچه را، که راجع بسر گذشت خود از همراهانش در راه شنیده بود، برای آنها بیان کرد. معلوم است که شعف پدر، مادر را حدی نبود. بعد هرودوت گوید، که چون کوروش در نزد پدر و مادرش همواره از زن چوپان، پرستاری ها و مهربانیش کرده او را می ستود و اسم او را، که(سپاکو) بود می برد، از این قضیه پدر و مادر او استفاده کرده خواستند نجات یافتن او را در میان مردم بسان واقعه ای خارق عادت جلوه دهند و بای این مقصود منتشر کردند، که کوروش را سگ ماده شیر داده و بزرگ کرده، زیرا(سپاکو) در زبان مادی به معنی سگ ماده است و همین انتشارات باعث افسانه ایست، که درباره کوروش گفته می شود. بعد هرودوت حکایت خود را دنبال کرده چنین گوید: کوروش در دربار پدر خود کبوجیه(که پادشاه پارس و دست نشانده ماد بود) بزرگ شد. در ابتدا او در خیال شورانیدن پارس بر ماد یا تاسیس سلطنت بزرگی نبود. ولی هارپاک، که همواره در صدد بود انتقام پسر خود را از شاه بگیرد و خبر جودت و جلادت کوروش را می شنید، در نهان با او مکاتبه کرده هدایائی برای او می فرستاد و دائما او را بر ضد شاه ماد تحریک می کرد. بعد به این هم اکتفا نکرده بر نفع کوروش از بزرگان ماد کنکاشی ترتیبی داد چه بزرگان ماد از نخوت و شدت عمل شاهشان ناراضی بودند. بالاخره وقتی که هارپاک دید، در ماد زمینه برای کوروش تهیه شده، عازم گشت کوروش را به خروج دعوت کند و با این مقصود نامه ای به او نوشته در شکم خرگوشی پنهان کرد، بعد خرگوش را به یکی از خدمه امین خود داده و به او لباس شکار پوشانیده به طرف پارس فرستاد. گذشتن از سرحد ماد و دخول به حدود پارس مشکل بود، چه شاه ماد، با وجود اینکه مغها گفته بودند تعبیر خواب های او واقع شده، افکاری مشوش داشت و نمی گذاشت بین ممالک ماد و پارس آزادانه مراوده شود. رسول بواسطه لباس شکارچی و خرگوشی، که بدست گرفته بود، مستحفظین حدود را فریب داده به طرف پارس گذشت و پیغام هارپاک را، راجع به اینکه خود از آن کوروش دانست، که باید بر شاه قیام کند و در دربار ماد علاوه بر هارپاک کسانی هستند، که به او کمک خواهند کرد. مضمون نامه این بود:(ای پسر کامبیز، خدا تو را حفظ می کند والا اینقدر بلند نمی شدی. از آستیاگ قاتل خود انتقام بگیر. او مرگ تو را می خواست و، اگر تو زنده ای، از خدا و بعد از او از من است. گمان می کنم که از قضیه مطلعی و نیز از اینکه با تو چه نوع رفتار کردند و چگونه من مجازات شدم، از این جهت، که نخواستم تو را بکشم وتو را به چوپانی سپردم. اگر به من اعتماد کنی، شاه تمام ممالکی خواهی بود، که آستیاگ بر آن حکمرانی می کند. پارسی ها را به قیام وادار و بجنگ مادی ها بیاور. اگر آستیاگ مرا سردار قشونی کند، کار به دلخواه تو انجام خواهد یافت و هرگاه دیگری را از مادی ها به این کار بگمارد، تفاوت نخواهد کرد، چه نجبای ماد از همه زودتر از او بر خواهند گشت و با تو او را از تخت به زیرخواهند کشید. چون در اینجا تمام تهیه ها دیده شده اقدام کن. زود، هر چه زودتر.)ء